هاوارد اینلت مدیر موفق یک شرکت تبلیغاتی در نیویورک است که پس از مرگ دختر خردسالش تقریباً از زندگی و کار فاصله گرفته است. او به جای صحبت با اطرافیان، نامههایی به سه مفهوم انتزاعی «عشق»، «زمان» و «مرگ» مینویسد و از آنها میخواهد توضیح دهند چرا چنین فقدانی ممکن شده است. شرکای شرکت که نگران سلامت هاوارد و آینده کسبوکارند، بازیگرانی را استخدام میکنند تا در نقش همان سه مفهوم با او روبهرو شوند و بتوانند رفتارهایش را ثبت کنند. نقشهای که قرار است مسئلهای تجاری را حل کند، خیلی زود هرکدام از دوستان را با مشکلات شخصی خودش مواجه میکند؛ یکی با بیماری، دیگری با خانواده و دیگری با احساس ناکافی بودن. «Collateral Beauty» درام فانتزی درباره سوگ و ارتباط است. هاوارد در جستوجوی پاسخی منطقی برای مرگ است، اما فیلم بیشتر به این میپردازد که چگونه انسان پس از فقدان میتواند دوباره حضور دیگران را ببیند. «زیبایی پنهان» در داستان وعده پاک شدن درد نیست، بلکه امکان پیدا کردن معنا و رابطه در کنار زخمی است که کاملاً ناپدید نمیشود.