جین پس از آنکه در جوانی در آستانه ازدواج رها میشود، دچار فروپاشی روانی میشود و سالهای طولانی با اسکیزوفرنی، دارو و رابطهای دشوار با خانواده زندگی میکند. او هنوز در خانهای نزدیک والدین و خواهرانش رفتوآمد دارد و بسیاری از اطرافیان درباره تواناییاش برای تصمیمگیری مستقل تردید دارند. جین با مایک، موسیقیدان ناموفقی که خودش نیز زندگی منظم و آسانی ندارد، آشنا میشود و رابطهای غیرمنتظره میان آنها شکل میگیرد. حضور مایک به او احساس دیده شدن میدهد، اما مشکلات ذهنی، خانواده و گذشتهای که هنوز رهایش نکردهاند اجازه نمیدهند این رابطه ساده باشد. جین میان واقعیت، خاطره و تصور خودش حرکت میکند و گاهی تشخیص اینکه دیگران واقعاً چه گفتهاند دشوار میشود. با این حال داستان او را فقط از زاویه بیماری تعریف نمیکند؛ زنی را نشان میدهد که هنوز میل، طنز، خشم و حق انتخاب دارد و میخواهد برای خودش تصمیم بگیرد که چه چیزی در زندگی ارزش ادامه دادن دارد.