سم، مردی میانسال که سالها از خانوادهاش فاصله گرفته، با موتورسیکلت در امتداد ساحل سفر میکند تا شاید بخشی از گذشتهاش را جبران کند. پس از حادثهای که او را در شهری کوچک در نیوانگلند متوقف میکند، در متلی قدیمی اقامت میگیرد و با کیت، زنی خسته از زندگی و مسئول اداره آنجا، آشنا میشود. حضور سم در شهر اتفاقی نیست؛ آدری، دختری که او بیستوپنج سال پیش ترک کرده، در همان نزدیکی زندگی میکند. سم تلاش میکند پس از سالها غیبت راهی برای نزدیک شدن به او پیدا کند، اما رابطهای که هرگز شکل نگرفته با چند گفتوگوی ساده ترمیم نمیشود. در همین زمان، دوستی آرام او با کیت نیز باعث میشود درباره تنهایی، مسئولیت و تصمیمهایی که سالها پیش گرفته دوباره فکر کند و بفهمد بازگشت به گذشته همیشه به معنای اصلاح آن نیست.