پنلوپی، ورزشکار جوان اسکی صحرانوردی، پس از پایان مسابقهاش در المپیک زمستانی پیونگچانگ ناگهان با خلأیی روبهرو میشود که بسیاری از ورزشکاران پس از سالها تمرکز روی یک هدف تجربه میکنند. او در دهکده المپیک با اِزرا، دندانپزشک داوطلب آمریکایی، آشنا میشود که خودش نیز از زندگی حرفهای و رابطه عاطفیاش کاملاً راضی نیست. آشنایی کوتاه آنها میان غذاخوری، مسیرهای دهکده و مکانهای واقعی المپیک شکل میگیرد. پنلوپی هنوز نمیداند پس از مسابقه چه خواهد کرد و ازرا نیز تلاش دارد از فضای غیرعادی بازیها برای فاصله گرفتن از مشکلاتش استفاده کند. رابطه آنها بدون برنامهریزی و در مدت زمانی محدود پیش میرود، زیرا هر دو میدانند بعد از پایان المپیک به زندگیهای متفاوتی بازخواهند گشت. داستان به جای رقابت ورزشی بزرگ، روی دو نفر تمرکز دارد که در محیطی موقت و جهانی، فرصت پیدا میکنند صادقانه درباره شکست، جاهطلبی و آیندهای که هنوز برایش برنامهای ندارند صحبت کنند.