وقتی نازار به دلیل فاحشه بودن مادرش مجبور به طلاق همسرش به دلیل فاحشه بودن مادرش شد، برای بازپرداخت وامی که برای عروسی بیسر و صداش گرفته بود و تا حدودی غرامت مستمر به عروس نازنینش ریحانه پرداخت کرد. هنگامی که او در پرداخت عقب می ماند، از پلیس فرار می کند و با پیرمردی بی ارتباط به صحرا می رسد که برای زهر آنها مارهای سمی را می گیرد. این دو مجبور به همزیستی در بیابان می شوند، زیرا نظر تمایلی به بازگشت به شهر ندارد و می خواهد مارها را بگیرد تا پول کافی برای تسویه بدهی هایش به دست آورد. پچ پچ های پرمخاطب او پیرمرد کم حرف را آزار می دهد تا اینکه جان نظر به خطر می افتد.