دو مرد نقابدار استلا را در خیابان میربایند و در آپارتمانی متروک زندانی میکنند تا از خانوادهاش پول بگیرند. دستها و پاهای او بسته است و راه فراری به چشم نمیخورد، اما استلا بهجای تسلیمشدن رفتار آدمربایان را زیر نظر میگیرد. اختلاف و اضطراب میان آن دو، به فرصتی تبدیل میشود تا او با هوش و جسارت نقشهای برای نجات خود بسازد.