اِما سیساله تصور میکند زندگیاش دقیقاً همان چیزی است که باید باشد: کار قابل قبول، دوستپسری مهربان و خانوادهای که از او حمایت میکنند. تصویر منظم زندگی زمانی فرو میریزد که ناگهان خود را در بخش روانپزشکی بیمارستان میبیند. اما اصرار دارد بستری شدنش حاصل یک اشتباه است و هیچ مشکلی ندارد. حضور در میان بیماران دیگر و گفتوگو با پزشکان او را مجبور میکند اتفاقهایی را که پیش از ورود به بیمارستان رخ داده دوباره مرور کند. چیزهایی که قبلاً نشانه موفقیت و کنترل میدید، از زاویهای دیگر شکنندهتر به نظر میرسند و روابطی که مطمئن بود امن هستند نیز پرسشهایی تازه ایجاد میکنند. اما همچنان میخواهد هرچه زودتر به زندگی قبلی برگردد، اما برای خروج باید ابتدا بفهمد چرا اطرافیانش نسبت به وضعیت او نگران بودهاند و آیا «خوب بودن» فقط جملهای است که برای دور نگه داشتن دیگران از آشفتگی درونش تکرار میکند.