آلبرت، الف محبوب قطب شمال، باور دارد مردم سراسر جهان او را به خاطر جادوی کریسمس دوست دارند و برای اثبات این موضوع برخلاف خواسته بابانوئل به دنیای انسانها میرود. در ورشو با دیوید، پسربچهای که خانوادهاش از روستا به شهر نقل مکان کرده و دلتنگ فضای قدیمی کریسمس است، آشنا میشود. آلبرت برای خوشحال کردن دیوید از جادو استفاده میکند و هر بار اتفاقی عجیب در خانه و شهر ایجاد میشود. مشکل اینجاست که هرچه بیشتر دور از قطب شمال میماند، قدرتش کاهش مییابد و اگر جادویش کاملاً از بین برود ممکن است خودش به یک اسباببازی تبدیل شود. دیوید تلاش میکند به والدینش ثابت کند آلبرت واقعی است، اما توضیحهایش بیشتر شبیه خیالپردازی کودکانه به نظر میرسند. همزمان بابانوئل و خانم کلاوس به دنبال الف فراری میآیند. آلبرت باید بفهمد ارزش کریسمس از محبوبیت و تحسین نمیآید و دیوید نیز میآموزد حفظ جادو بیشتر به رابطه و توجه خانواده وابسته است تا مکان زندگی.