میا، دختر هجدهسالهای که بدون شناخت مادر بیولوژیکیاش بزرگ شده، تصمیم میگیرد برای پیدا کردن او به اسپانیا سفر کند. بیماری جدی و محدود بودن زمان باعث شده این جستوجو برایش اهمیت بیشتری پیدا کند. در مسیر با کایل آشنا میشود؛ جوانی که پس از یک تصادف مرگبار با احساس گناه زندگی میکند و از آینده خودش فاصله گرفته است. میا او را متقاعد میکند همراهش به اروپا بیاید و آن دو سفری جادهای را در شهرها و مناطق مختلف آندلس آغاز میکنند. جستوجوی مادر میا بهانهای میشود تا هر دو درباره گذشته، خانواده و انتخابهایی که هنوز پیش رو دارند حرف بزنند. هرچه به سرنخهای تازه نزدیک میشوند، رابطه میانشان نیز تغییر میکند و سفر از پیدا کردن یک نفر به فرصتی برای روبهرو شدن با ترسها و تصمیمهایی تبدیل میشود که مدتها از آنها فرار کردهاند.