پس از مرگ پسرش، مردی که هنوز نتوانسته سوگ را بپذیرد شروع به دیدن چهرهای میکند که دقیقاً شبیه خودش است. در ابتدا تصور میکند این تصاویر نتیجه بیخوابی، احساس گناه و فشار روانیاند، اما حضور بدل در مکانهایی رخ میدهد که توضیح منطقی برایشان پیدا نمیشود. او درباره افسانه ایرلندی «فچ» تحقیق میکند؛ موجودی شبیه نسخه دوم انسان که ظاهر شدنش با مرگ یا اتفاقی تاریک پیوند خورده است. هرچه مرد بیشتر تلاش میکند از این تصویر فرار کند، مرز میان خاطره، توهم و واقعیت در زندگی روزمرهاش ضعیفتر میشود. رابطهاش با اطرافیان نیز تحت فشار قرار میگیرد، زیرا کسی دیگر آنچه او میبیند را تجربه نمیکند. سرنخها به گذشته و تصمیمهایی مربوط میشوند که پیش از مرگ پسرش گرفته بود. برای رهایی از موجودی که چهره خودش را دارد، باید با بخشی از گذشته روبهرو شود که سالها تلاش کرده آن را فقط یک حادثه دردناک بداند.