پسر جوانی که با فلج مغزی زندگی میکند، آرزو دارد مستقلتر شود و جهان بیرون را تجربه کند. رابطه عمیق او با مادربزرگش و برخورد با محدودیتهای اجتماعی، مسیر رشد و پذیرش را شکل میدهد. هرچه حقیقت نزدیکتر میشود، راه بازگشت به زندگی قبلی نیز دورتر به نظر میرسد.