دن فورمن مدیر باتجربه بخش تبلیغات یک مجله ورزشی است که پس از خرید شرکت توسط مجموعهای بزرگ، ناگهان میفهمد رئیس جدیدش کارتر دوریا، جوانی تقریباً نصف سن اوست. کارتر جاهطلب است و زبان مدیریت شرکتی را خوب بلد است، اما تجربه واقعی دن در فروش و رابطه با مشتریان را ندارد. «In Good Company» از این جابهجایی نسلی برای ساختن کمدیدرامی درباره کار، هویت و موفقیت استفاده میکند. شرایط وقتی پیچیدهتر میشود که کارتر به شکل اتفاقی با الکس، دختر دن، آشنا میشود و رابطهای را آغاز میکند که از پدرش پنهان نگه داشته میشود. در محل کار، تعدیل نیرو و اهداف جدید فشار اخلاقی ایجاد میکند؛ بیرون از آن، زندگی شخصی کارتر برخلاف عنوان شغلی بزرگش بسیار خالی است. فیلم هیچکدام از دو مرد را کاملاً برنده یا بازنده نشان نمیدهد. دن باید با از دست دادن جایگاه قدیمی کنار بیاید و کارتر نیز میفهمد سرعت پیشرفت حرفهای الزاماً به معنای داشتن تجربه، ارتباط انسانی یا زندگی متعادل نیست.