توی هر بار در شب سال نو از خواب بیدار میشود و همان روز را دوباره زندگی میکند؛ بیآنکه بتواند از چرخه زمان بیرون بیاید. آشنایی با وی، زنی که او هم رازها و زخمهای خودش را دارد، به توی نشان میدهد مشکل فقط تکرار زمان نیست. برای شکستن این چرخه، او باید رابطههای نیمهتمام، خودخواهیها و اشتباههایی را ببیند که سالها از پذیرفتنشان فرار کرده است.