در اسپانیای سال ۱۹۸۷، سارا که همراه خانوادهاش تازه به شهری کوچک نقل مکان کرده، هنوز نتوانسته با محیط جدید و همسالانش کنار بیاید. یک شب او و دوستش ربه پس از بیرون آمدن از یک کلوب، در مسیر بازگشت عروسکی پیدا میکنند که لباس مخصوص مراسم عشای ربانی به تن دارد. پیدا شدن این عروسک خیلی زود به نشانهای از اتفاقهای هولناک و حضور نیرویی ناشناخته تبدیل میشود. سارا در حالی که خانوادهاش حرفهای او را جدی نمیگیرند، ناچار است ارتباط میان عروسک، دختری گمشده و رویدادهای قدیمی شهر را دنبال کند. هرچه جستوجو جلوتر میرود، مرز میان ترسهای ذهنی و خطری واقعی مبهمتر میشود و دو دوست درمییابند چیزی که با خود آوردهاند به سادگی رهایشان نخواهد کرد. «دختر عشایر» یک وحشت فراطبیعی با حالوهوای مذهبی و افسانههای محلی است که تعلیقش را از راز گذشته و تجربه نوجوانان میگیرد. فضای بسته شهر کوچک نیز حس انزوا و ناامنی سارا را پررنگتر میکند.