تیلی دانج، خیاطی ماهر و شیکپوش، پس از سالها به شهر کوچک زادگاهش در استرالیا برمیگردد؛ جایی که هنوز سایه اتهامی قدیمی بر زندگیاش مانده است. او با لباسهایش زندگی زنان شهر را تغییر میدهد و همزمان میکوشد حقیقت گذشته خودش را بفهمد. شرایط بیرونی داستان، دامنه انتخابها را محدود میکند و همین ساختار تصمیمهای بعدی را قابلفهمتر میسازد. بخش قابلتوجهی از قصه، رابطه با خانواده اهمیت دارد که در ادامه با تصمیمهای اصلی گره میخورد. روایت در لحظات آرامتر، به تغییر شخصیتها فرصت میدهد و همین کمک میکند بفهمیم چگونه یک حقیقت تازه برداشت قبلی را میشکند. پس از شکل گرفتن مسئله اصلی، گذشته اهمیت بیشتری پیدا میکند در نتیجه شخصیتها باید درباره نیت دیگران تجدیدنظر کنند. پیش از آنکه پاسخ کامل داده شود، انتخابها از حادثهها مهمتر میشوند؛ در نتیجه «لباس دوز» ماجرا را به رابطه و انتخاب پیوند بزند. بخش قابلتوجهی از قصه، ترس از شکست دیده میشود و چنین تمرکزی با تصمیمهای اصلی گره میخورد.