فرانسیس، خونآشامی یهودی و سالخورده، سالهاست در جادههای آمریکا زندگی میکند و تلاش دارد بدون جلب توجه از انسانها تغذیه کند. برنامه آرام و تکراری او زمانی تغییر میکند که نوجوانی به نام جین سر راهش ظاهر میشود و میگوید دختر اوست. جین نیز خونآشام است اما برخلاف پدر هنوز قواعد بقا، کنترل گرسنگی و پنهان ماندن را یاد نگرفته است. فرانسیس ابتدا از قبول مسئولیت فرار میکند، اما ناچار میشود دختر را در سفرش همراه کند و به او روشهایی یاد بدهد که خودش طی دههها ساخته است. جین درباره مادرش و دلیل غیبت پدر سؤالهای زیادی دارد و حاضر نیست پاسخهای نصفهونیمه را بپذیرد. تفاوت نسلها حتی در شیوه نگاهشان به شکار و اخلاق دیده میشود. سفر جادهای به رابطهای خانوادگی تبدیل میشود که هیچکدام برایش آماده نبودند. فرانسیس باید بفهمد پدر بودن فقط انتقال روش زنده ماندن نیست و جین نیز باید میان میل آنی و مسئولیتی که قدرت خونآشامی برایش ایجاد میکند تعادل پیدا کند.