تونی، پسری آمریکایی که به اسکاتلند رفته، با رودولف، خونآشامی نوجوان، دوست میشود. خانواده رودولف با تهدید شکارچی خونآشامها روبهرو هستند و تونی تصمیم میگیرد برای یافتن راه نجات و تحقق آرزوی آنها کمک کند. در سطح انسانیتر روایت، وفاداری به آزمون گذاشته میشود که در ادامه با تصمیمهای اصلی گره میخورد. داستان در کنار خط اصلی، به انگیزهها نزدیکتر میشود به شکلی که معلوم شود چرا همکاری بدون پذیرش تفاوتها آسان نیست. محیط داستان، نقش فعالی در ماجرا دارد و این وضعیت تنش را بدون افشای پایان حفظ میکند. با پیش رفتن ماجرا، هدف اولیه معنای تازهای پیدا میکند تا هرکدام مجبور شوند با اطلاعات ناقص تصمیم بگیرند. با حفظ نتیجه اصلی برای پایان، رابطهها همچنان مرکز توجهاند؛ به همین دلیل «خون آشام کوچولو» فرصت کافی برای شکل گرفتن تغییرها داشته باشد. با پیش رفتن ماجرا، ابهامهای تازه شکل میگیرند بهطوری که شخصیت مرکزی باید از یکدیگر کمک بگیرند.