در فرانسه سالهای پیش از انقلاب، پیر مانسرون آشپز بااستعدادی است که برای یک دوک کار میکند و به مهارت خودش افتخار دارد. زمانی که غذایی تازه و متفاوت ارائه میدهد، مهمانان اشرافی آن را نمیپسندند و دوک از او میخواهد عذرخواهی کند. مانسرون حاضر نمیشود و همراه پسرش به خانه روستایی برمیگردد، جایی که قصد دارد آشپزی را کنار بگذارد. ورود زنی مرموز به نام لوئیز، که اصرار دارد شاگردش شود، آرامآرام علاقه او را دوباره زنده میکند. آنها به جای پختن غذا فقط برای اشراف، شروع به پذیرایی از مسافران و مردم عادی میکنند و ایدهای شکل میگیرد که بعدها شبیه رستوران مدرن میشود. مانسرون باید میان بازگشت به خدمت طبقه اشراف و ساختن مکانی مستقل انتخاب کند. در کنار آشپزی، رابطه او با لوئیز و راز انگیزه واقعی زن نیز اهمیت پیدا میکند. داستان نشان میدهد تغییر بزرگ گاهی از تصمیمی کوچک برای اینکه چه کسی حق دارد پشت یک میز بنشیند و غذای خوب بخورد آغاز میشود.