جان، آدمکشی حرفهای که دیگر تمایلی به ادامه کار ندارد، پس از درگیری با کارفرمای سابقش مجبور میشود فرار کند و به روستایی دورافتاده در شمال اروپا پناه ببرد. محیط بسته و سرد روستا در ابتدا جای مناسبی برای ناپدید شدن به نظر میرسد، اما مردم محلی نسبت به غریبهها محتاطاند و جان نمیتواند بهراحتی گذشتهاش را پنهان کند. او با زنی به نام لیا و پسرش آشنا میشود و کمکم ارتباطی با زندگی ساده آنها پیدا میکند که با دنیای خشونتآمیز گذشتهاش تفاوت دارد. در همین حال، افرادی که برای پیدا کردنش فرستاده شدهاند به منطقه نزدیک میشوند و رازهای خود روستا نیز آشکارتر میشود. جان باید تصمیم بگیرد فقط برای حفظ جانش فرار کند یا برای نخستین بار مسئولیت افرادی را بپذیرد که به او اعتماد کردهاند، حتی اگر این انتخاب دوباره او را به همان خشونتی برگرداند که از آن گریخته بود.