ماکس، مردی جوان و بلندپرواز، زمینی خشک و متروکه در حاشیه مارسی پیدا میکند و تصمیم میگیرد آن را به باغی عمومی برای مردم محله تبدیل کند. ایدهاش ساده به نظر میرسد، اما خیلی زود با مقررات شهری، مالکیت زمین، کمبود آب و بیاعتمادی ساکنانی روبهرو میشود که بارها وعدههای مشابه شنیدهاند. او همراه چند دوست و داوطلب شروع به پاکسازی و کاشت میکند و برای گرفتن مجوز و حمایت مالی تلاش میکند. هر مانع تازه نشان میدهد ساختن یک فضای سبز فقط مسئله خاک و گیاه نیست؛ سیاست محلی، منافع اقتصادی و اختلاف میان کسانی که قرار است از پروژه استفاده کنند نیز تعیینکنندهاند. ماکس گاهی آنقدر بر ایده خودش اصرار میکند که نظر دیگران را نمیشنود و همین موضوع رابطهاش با نزدیکان را تحت فشار میگذارد. با شدت گرفتن گرما و خشک شدن نهالها، باید تصمیم بگیرد آیا پروژه را مطابق تصور اولیه ادامه دهد یا آن را به طرحی مشترک تبدیل کند که نیازهای واقعی محله را در نظر بگیرد.