بی. جی. شارما، مردی پنجاهوهشتساله و بیوه در دهلی، پس از سالها کار ناگهان بازنشسته اجباری میشود. او که زندگی روزانهاش کاملاً با شغل تعریف شده بود، نمیداند با وقت آزاد و احساس بیفایده بودن چه کند و تلاشهایش برای مشغول ماندن اغلب فرزندانش را کلافه میکند. تنها جایی که شارما واقعاً اعتمادبهنفس دارد آشپزخانه است؛ او آشپزی ماهر است، هرچند خودش این توانایی را به عنوان یک مسیر تازه جدی نگرفته است. آشنایی با گروهی از زنان که برای دورهمیهایشان به آشپز نیاز دارند، فرصت غیرمنتظرهای در اختیارش میگذارد. شارما بدون آنکه خانوادهاش همه جزئیات را بدانند وارد این کار میشود و کمکم دوباره احساس استقلال میکند. اما زندگی تازه او با نگاه سنتی خودش و نگرانی فرزندانش درباره جایگاه اجتماعی خانواده برخورد میکند.