سَم نوجوانی هفدهساله است که همراه پدر و دوست قدیمی پدرش برای سفری چندروزه به منطقه کتسکیلز میرود. او انتظار دارد بیشتر وقتش را با بزرگترهایی بگذراند که مسائل و خاطرات خودشان را دارند، اما در طول مسیر متوجه میشود رابطه پدرش با دوست قدیمیاش به اندازهای که تصور میکرد ساده نیست. اختلافهای کوچک درباره مسیر و رفتار روزمره به بحثهایی درباره گذشته تبدیل میشود و سم ناخواسته شاهد بخشهایی از شخصیت پدرش میشود که در خانه ندیده بود. همزمان او نیز با احساسات، مرزهای شخصی و تجربههای تازه دوران نوجوانی روبهروست. سفر در طبیعت، به جای ماجراجویی بزرگ، مجموعهای از لحظههای ظریف میان سه نفر است که هر کدام چیزی را از دیگری پنهان میکنند. سم بهتدریج میفهمد بزرگسالان همیشه پاسخ روشنی ندارند و شناختن پدرش به عنوان یک انسان ممکن است با تصویر سادهای که در کودکی از او داشته متفاوت باشد.