آماندا همراه دخترش نینا برای استراحت به روستایی در آرژانتین میرود و امیدوار است چند روز دور از شهر آرام باشد. او با کارولا، زنی محلی، آشنا میشود که پسرش دیوید پس از حادثهای در کودکی رفتاری عجیب پیدا کرده است. روایت میان زمان حال، خاطره و گفتوگوی آماندا با دیوید جابهجا میشود و او تلاش میکند بفهمد چه اتفاقی برای خودش و دخترش افتاده است. آماندا دائماً درباره «فاصله نجات» فکر میکند؛ فاصلهای که باید از نینا داشته باشد تا در صورت خطر بتواند سریع به او برسد. آلودگی کشاورزی، آب سمی و باورهای محلی درباره انتقال روح به تدریج به هم مرتبط میشوند. دیوید از او میخواهد جزئیات را دقیق به یاد بیاورد، چون زمان محدود است و چیزی مهم در میان خاطرات پراکنده پنهان شده است. فیلم بر اساس رمان سامنتا شوبلین، ترس مادری و تهدید محیطی را ترکیب میکند و روشن نمیکند همه چیز واقعاً ماورایی است یا روشی برای فهم آسیبهایی که آلودگی و بیتوجهی بر بدن کودکان گذاشتهاند.