تام همراه دختر نوجوانش بث در حاشیه شهر و دور از ساختار معمول خانواده زندگی میکند. آنها به دلیل مشکلات مالی و گذشته پیچیده تام، مدام میان مکانهای موقت جابهجا میشوند و رابطه پدر و دختر تنها نقطه ثبات زندگیشان است. تام تلاش میکند بث را از سختیهای تصمیمهایش دور نگه دارد، اما نوجوان به تدریج متوجه میشود پدرش همه حقیقت را درباره گذشته و دلیل این سبک زندگی نمیگوید. ورود افرادی از گذشته تام، آرامش شکننده آنها را به هم میزند و احتمال جدایی پدر و دختر را بالا میبرد. بث که در آستانه ساختن زندگی مستقل خودش است باید میان وفاداری به پدر و نیاز به امنیت انتخاب کند. تام نیز مجبور میشود بپذیرد محافظت از فرزند همیشه به معنای پنهان کردن حقیقت نیست و بعضی تصمیمهایی که برای نجات او گرفته، خودش به مانعی برای آینده دختر تبدیل شده است.