ساریتا پیلال کارمند بانک در بمبئی است و خانوادهاش زیر فشار بدهی و مشکلات مالی زندگی میکند. همسرش سوشانت زمانی آرزوی موفقیت در موسیقی داشت، اما اکنون بیکار است و اختلافهای مالی رابطه آنها را فرسوده کرده است. یک شب ساریتا متوجه میشود بستههای پول از لوله گرفته آشپزخانه بیرون میآید. او ابتدا نمیداند منشأ پول چیست، اما نیاز مالی باعث میشود بخشی از آن را بردارد و بدون اطلاع همسرش استفاده کند. جریان پول به طور منظم ادامه پیدا میکند و ساریتا احساس میکند بالاخره راهی برای فرار از بدهیها پیدا کرده است. در همین زمان دولت هند طرح حذف اسکناسهای قدیمی از چرخه را اعلام میکند و ارزش پولهای مخفی ناگهان زیر سؤال میرود. ساریتا علاوه بر نگرانی از منشأ پول، باید تصمیم بگیرد چگونه مبلغی را که نمیتواند دربارهاش توضیح دهد در سیستمی بانکی وارد کند که خودش بخشی از آن است.