پل پس از سالها به خانه گِلی و قدیمی خانوادهاش در روستایی دورافتاده بازمیگردد تا درباره ارث و گذشته پدرش تصمیم بگیرد. حضور او نیروها و باورهایی را بیدار میکند که نسلها در آن خانه پنهان ماندهاند. هرچه مرز میان خاطره، آیینهای محلی و واقعیت کمرنگتر میشود، پل درمییابد فرار از خانواده لزوماً به معنای رهایی از میراث آنها نیست.