کارآگاه کلیتون داگلاس در دهه ۱۹۳۰ برای بررسی قتلی عجیب به بیمارستان یا صومعهای دورافتاده میرود. جسد به شکلی پیدا شده که نشانههای معمول جرم با علائم مذهبی و آیینی ترکیب شدهاند و شاهد اصلی، کشیشی سالخورده، ادعا میکند چیزی شیطانی در ماجرا دخالت داشته است. داگلاس که به توضیحهای منطقی و شواهد عینی تکیه دارد، روایت تسخیر و موجودات ماورایی را جدی نمیگیرد. با این حال هر بازجویی و مدرک تازه او را به پروندههایی میرساند که سالها قبل پنهان شدهاند و بعضی کارکنان حاضر نیستند درباره آنها حرف بزنند. شبها صداها، رفتارهای غیرعادی و مرگهای تازه باعث میشوند کارآگاه به برداشت خودش نیز شک کند. در مرکز پرونده این سؤال قرار دارد که آیا قاتل انسانی از ترس مذهبی برای پوشاندن جرم استفاده میکند یا نیرویی واقعاً در ساختمان حضور دارد. داگلاس باید پیش از قربانی بعدی حقیقت را پیدا کند و در عین حال با بخشی از گذشته و باورهای خودش روبهرو شود که همیشه تلاش کرده با منطق کنار بزند.