ژول پسربچهای است که پس از مرگ پدرش از کریسمس فاصله گرفته و علاقهای به جشن، تزئین یا داستان بابانوئل ندارد. او همراه مادر و خواهرش به خانه پدربزرگش نوئل میرود و بهطور اتفاقی در اتاقی پنهان گوی برفی جادویی پیدا میکند. ژول خیلی زود میفهمد نوئل در واقع بابانوئل خانواده است و نسلهای مختلف خاندان وظیفه رساندن هدیهها را بر عهده داشتهاند. پدربزرگ دیگر توان گذشته را ندارد و برای انجام مأموریت به کمک نیاز دارد، اما ژول حاضر نیست به چیزی وارد شود که او را مدام به خاطره پدر از دسترفتهاش برمیگرداند. زمانی که نوئل بیمار میشود، پسر باید تصمیم بگیرد آیا میتواند خشم و سوگ را کنار بگذارد و کاری را ادامه دهد که پدر خودش نیز بخشی از آن بوده است. سفر میان کارگاه اسباببازی، گوی جادویی و خانههای مختلف به او نشان میدهد کریسمس برای خانوادهاش فقط یک جشن نیست؛ نوعی مسئولیت و پیوند میان نسلهاست، هرچند ژول باید شکل خودش را برای پذیرفتن آن پیدا کند.