هیلدی گود مشاور املاک موفقی در شهری ساحلی در نیوانگلند است و تقریباً درباره زندگی همه همسایهها اطلاعات دارد. او پس از آنکه دخترانش به دلیل مصرف زیاد الکل او را به مرکز ترک اعتیاد فرستادهاند، اصرار دارد مشکل جدی ندارد و فقط گاهی بیشتر از دیگران مینوشد. زندگی منظم و کنترلشده هیلدی زمانی پیچیده میشود که رابطه قدیمیاش با فرانک گچل دوباره زنده میشود و همزمان با ربکا، زن ثروتمند تازهوارد شهر، دوستی نزدیکی پیدا میکند. رازها، نوشیدن پنهانی و دخالت در زندگی دیگران باعث میشوند تصویر مطمئنی که هیلدی از خودش ساخته ترک بردارد. او راوی قابل اعتمادی برای خودش نیست و مرتب رفتارهای نگرانکننده را کوچک جلوه میدهد. رابطه با فرانک فرصت صمیمیت واقعی ایجاد میکند، اما فقط زمانی که حاضر باشد چیزی را که سالها انکار کرده بپذیرد. هیلدی باید با خانواده، گذشته و اعتیاد خودش روبهرو شود و بفهمد شناختن راز همه مردم شهر هیچ کمکی نمیکند اگر مهمترین حقیقت درباره خودش را نادیده بگیرد.