ال. اس. لوری در منچستر زندگی سادهای دارد و بیشتر وقتش را میان کار روزانه، نقاشی و مراقبت از مادر سالخوردهاش الیزابت تقسیم میکند. او شبها به خانه برمیگردد و صحنههای صنعتی، خیابانها و مردم عادی را روی بوم میآورد، اما مادرش ارزش چندانی برای این آثار قائل نیست و رؤیای موفقیت هنری پسرش را جدی نمیگیرد. لوری با وجود نمایش آثار و توجه تدریجی دنیای هنر، بیش از هر نقد حرفهای تحت تأثیر نظر مادرش قرار دارد. الیزابت که زندگی خودش نیز با ناامیدی و بیماری همراه بوده، گاهی محبت و گاهی تحقیر را به شکلی پیچیده با هم نشان میدهد. پسر تلاش میکند هم نیازهای او را برآورده کند و هم نقاشی را رها نکند. رابطه مادر و پسر به فضای اصلی داستان تبدیل میشود و نشان میدهد موفقیت بیرونی همیشه نمیتواند جای پذیرش و تأییدی را بگیرد که فرد از نزدیکترین عضو خانواده انتظار دارد.