ماری پس از دریافت نامهای متوجه میشود قبر مادرش در جزیرهای ساحلی تخریب شده است. او همراه شریکش جورج برای بررسی موضوع به جزیره میرود، اما درست با آغاز فصل تعطیلی پل ارتباطی بسته میشود و آنها عملاً تا مدتی در همانجا گیر میافتند. ساکنان محلی رفتار سرد و عجیبی دارند و درباره مادر ماری و گذشته جزیره توضیح روشنی نمیدهند. هرچه شب نزدیکتر میشود، ماری نشانههایی میبیند که یادآور هشدارهای مادرش درباره بازگشت به این مکاناند. «Offseason» وحشت ماورایی با فضای جزیرهای است و انزوا را به بخش اصلی ترس تبدیل میکند. ماری ابتدا تصور میکند راز خانواده یا خصومت مردم محلی پشت ماجراست، اما حوادث به پیمانی قدیمی و چیزی فراتر از دشمنی انسانی اشاره میکنند. بسته شدن پل فقط مانع فیزیکی خروج نیست؛ انگار خود جزیره در فصل خاموشش قوانین متفاوتی دارد. ماری باید پیش از آنکه گذشته مادر تکرار شود بفهمد چرا خانوادهاش به این مکان وابسته بوده و آیا ترک جزیره زمانی ممکن است که خود ساکنان حاضر نیستند چیزی درباره بهایی که برای زندگی آنجا میپردازند بگویند.