بیلی پسربچهای است که پس از مرگ مادرش هنوز نمیتواند نبود او را بپذیرد و مدام به دنبال راهی برای صحبت دوباره با او میگردد. خانواده تلاش میکند کمکش کند با سوگ کنار بیاید، اما بیلی به داستانها و نشانههایی درباره زندگی پس از مرگ علاقهمند میشود و تصمیم میگیرد خودش راه ارتباط را پیدا کند. او همراه چند دوست، مأموریتی کودکانه اما جدی را آغاز میکند؛ از جمع کردن وسایل و خاطرات مادر تا رفتن به مکانهایی که تصور میکند روحها در آن حضور دارند. بزرگسالان در ابتدا این رفتار را بخشی از تخیل یا مرحله طبیعی سوگواری میدانند، اما جستوجو باعث میشود بیلی با آدمهای دیگری روبهرو شود که هرکدام تجربهای از فقدان دارند. چیزی که در ابتدا تلاشی برای شنیدن صدای مادر بود، کمکم به شناخت بهتر زندگی او و رابطههایی که به جا گذاشته تبدیل میشود. بیلی باید بفهمد حفظ ارتباط با فرد از دسترفته الزاماً نیازمند پاسخ ماورایی نیست و دوستی و خاطره نیز میتوانند شکل دیگری از ادامه حضور باشند.