لیندی با اختلالی روبهروست که خشمش را به واکنشهای بسیار خشونتآمیز تبدیل میکند و برای مهار خود از جلیقهای الکتریکی استفاده میکند. وقتی مردی که تازه به او نزدیک شده کشته میشود، لیندی برای یافتن قاتل وارد مسیری خطرناک میشود و پلیس هم او را زیر نظر دارد. پس از شکل گرفتن مسئله اصلی، راههای ساده کمتر میشوند و هر طرف ناچار شود هدف مهمتر را دوباره مشخص کنند. موقعیت مرکزی اثر، نقش فعالی در ماجرا دارد و نتیجه این وضعیت فرصت اشتباه را کمتر میکند. در لایه شخصی داستان، میل به استقلال مطرح میشود و همین لایه به شناخت بهتر شخصیت مرکزی کمک میکند. ماجرا در لایهای شخصیتر، گذشته را وارد زمان حال میکند تا دلیل رفتارها روشنتر شود و آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. در بخش عمده روایت، شخصیتها هنوز با پیامدها درگیرند؛ از این زاویه «تکان دادن» ماجرا را به رابطه و انتخاب پیوند بزند.