ایزی نوجوانی است که همراه مادر و خواهرش در خانهای دورافتاده در کوهستان زندگی میکند. خانواده از جامعه فاصله گرفته و سبک زندگی سخت، موسیقی و باورهای غیرمعمولی دارد. مادر همیشه به ایزی گفته بیماریای دارد که تماس با دیگران را خطرناک میکند، اما دختر به تدریج نسبت به این توضیح شک میکند. آشنایی پنهانی با آمبر، نوجوانی از شهر نزدیک، او را با زندگیای بیرون از خانواده آشنا میکند و حس استقلالش را بیدار میسازد. در همین زمان آیینها و موسیقی مادر جنبهای تاریکتر پیدا میکنند و ایزی میفهمد زنان خانواده با سنتی جادویی و قدیمی ارتباط دارند. جشن یا مهمانی نوجوانان فرصتی برای شکستن قواعد میشود اما چیزی را نیز آزاد میکند که کنترلش ساده نیست. ایزی باید میان میل به زندگی عادی و میراثی که درون بدن و خانوادهاش وجود دارد تعادل پیدا کند. ترس اصلی فقط این نیست که مادر درباره بیماری دروغ گفته؛ شاید محدودیتها برای پنهان کردن نیرویی بودهاند که اگر دختر آن را بپذیرد، دیگر بازگشت کامل به زندگی معمولی ممکن نباشد.