در بحبوحه جنگ، گروهی از سربازان مأمور میشوند از شبکهای از تونلها و مواضع زیرزمینی عبور کنند. محیط بسته، کمبود اطلاعات و حضور دشمن در فاصلهای بسیار نزدیک، مأموریت را به نبردی فرسایشی درباره بقا و اعتماد تبدیل میکند. مسیر قصه بهتدریج، گذشته را وارد زمان حال میکند و این انتخاب نشان میدهد چگونه همکاری بدون پذیرش تفاوتها آسان نیست. موقعیت مرکزی اثر، واکنشها را تحت تأثیر قرار میدهد و نتیجه این وضعیت بحران را از یک حادثه ساده فراتر میبرد. در سطح انسانیتر روایت، رابطه با خانواده اهمیت دارد و این انتخاب روایی جهت رابطهها را تغییر میدهد. از این نقطه، گذشته اهمیت بیشتری پیدا میکند تا تصمیمگیری تنها راه پیش رفتن باشد با پیامد رفتار قبلی روبهرو شوند. تا پیش از رسیدن به نتیجه، پرسش اصلی باز باقی میماند؛ به همین دلیل «جنگ زیرزمینی» فشار بیرونی و درونی را کنار هم نگه دارد. فضای بسته یا ناآشنا، خطرها را واقعیتر میکند و همین ویژگی احساس خطر را به رابطهها پیوند میدهد.