اَبی ریورز نوجوانی است که پس از یک تابستان سخت وارد سال آخر دبیرستان میشود و بیش از هر چیز به دوست صمیمیاش گرچن تکیه دارد. بعد از یک مهمانی و ورود به خانهای متروکه، رفتار گرچن به شکل عجیبی تغییر میکند؛ او پرخاشگر، سرد و نسبت به دوستان بیرحم میشود. اطرافیان تغییر را نتیجه بلوغ یا اختلاف دوستی میدانند، اما اَبی باور میکند چیزی ماورایی در دوستش حضور دارد. او برای کمک سراغ کریستین لمون، فردی عجیب و مذهبی، میرود که ادعا میکند تجربه جنگیری دارد. تشخیص اینکه گرچن واقعاً تسخیر شده یا فقط رابطه دو دختر در حال فروپاشی است آسان نیست و اَبی باید با خاطرات، حسادت و ترس خودش نیز روبهرو شود. زمانی که حوادث خطرناکتر میشوند، دوستی آنها به تنها چیزی تبدیل میشود که شاید بتواند در برابر نیروی حاضر مقاومت کند. اَبی باید ثابت کند دوست داشتن کسی فقط در روزهای خوب معنا ندارد و اگر گرچن واقعاً پشت رفتارهایش گرفتار است، برای بازگرداندنش باید چیزی را به یادش بیاورد که شیطان نمیتواند بهسادگی تقلید کند.