ویلیام فاستر دانشمند عصبشناسی است که روی انتقال ذهن انسان به بدن مصنوعی کار میکند و پس از سالها آزمایش هنوز نتوانسته پروژه را کامل کند. یک شب در مسیر خانه، تصادف رانندگی همسر و سه فرزندش را میکشد و ویلیام در شوک تصمیم میگیرد از همان فناوری برای بازگرداندن آنها استفاده کند. او با کمک همکارش اد، بدنهای شبیهسازیشده میسازد و خاطرات خانواده را در قالب داده حفظ میکند. تعداد محفظهها محدود است و ویلیام مجبور میشود تصمیمی غیرقابل تصور درباره اینکه کدام عضو خانواده بازگردد بگیرد. در همین زمان شرکت محل کارش متوجه استفاده غیرمجاز از تجهیزات میشود و هدف واقعی پروژه نیز با چیزی که ویلیام تصور میکرد تفاوت دارد. خانواده پس از بازگشت متوجه خلأهایی در خاطرات و توضیحهای او میشود و مرد باید راز مرگ و بازسازی را پنهان کند. دانشمندی که میخواست مرگ را شکست دهد با این پرسش روبهرو میشود که آیا بازسازی مغز و بدن واقعاً همان انسان قبلی را بازمیگرداند و برای حفظ خانواده تا چه اندازه حق دارد هویت و خاطره آنها را دستکاری کند.