جاسوسی که بهدلیل توانایی غیرعادیاش بارها از موقعیتهای مرگبار جان سالم به در برده، عاشق زنی معمولی میشود. وقتی مأموریت جدید رابطه آنها را تهدید میکند، او میان وظیفه و زندگی شخصی گرفتار میشود. پس از شکل گرفتن مسئله اصلی، پیامد تصمیمها آشکارتر میشود و شخصیتها ناچارند هدف مهمتر را دوباره مشخص کنند. داستان میان اتفاقات اصلی، گذشته را وارد زمان حال میکند تا روشن شود چرا آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. شرایطی که شخصیتها در آناند، نقش فعالی در ماجرا دارد که در طول روایت اختلافها را برجستهتر میکند. همزمان با پیشرفت ماجرا، وفاداری به آزمون گذاشته میشود و این موضوع دلیل بعضی تعارضها را روشن میکند. بدون آشکار کردن سرنوشت نهایی، فشار موقعیت کم نمیشود؛ در چنین چارچوبی «جاسوسی که هرگز نمی میرد» روی تجربه شخصیتها تکیه داشته باشد. محدودیتهای همان موقعیت، دامنه انتخابها را محدود میکند و این عامل تنش را بدون افشای پایان حفظ میکند.