تریسی، زن بومی کانادایی، برای دیدن مادر بیمار و رو به مرگش سوار خودرو میشود و همراه سگش وارد بزرگراهی یخزده در شمال ساسکاچوان میگردد. جاده خلوت، هوا بسیار سرد و فاصله میان شهرها زیاد است. در طول مسیر کامیون بزرگی شروع به تعقیب و آزار او میکند و راننده ناشناس عمداً تلاش میکند خودرویش را از جاده خارج کند. تریسی نمیداند چرا هدف قرار گرفته و امکان تماس دائمی با پلیس نیز ندارد. هر توقف خطر نزدیک شدن کامیون را بالا میبرد و مسیر فرعی ممکن است او را در برف گرفتار کند. زن باید از شناخت منطقه، خودرو و غریزهاش برای زنده ماندن استفاده کند و همزمان با این واقعیت روبهرو شود که اگر پلیس یا امداد دیر برسد، خودش تنها کسی است که میتواند از خودش محافظت کند. سفر شخصی برای خداحافظی با مادر به تعقیبی طولانی تبدیل میشود که در آن سرمای محیط به اندازه راننده خطرناک است و کوچکترین نقص فنی میتواند آخرین فرصت فرار را از بین ببرد.