جیم هنسون، تفنگدار دریایی بازنشسته، در مزرعهای نزدیک مرز آریزونا و مکزیک زندگی میکند و بیشتر وقتش را در تنهایی میگذراند. یک روز هنگام گشتزنی با زنی مکزیکی و پسرش میگل روبهرو میشود که از اعضای یک کارتل مواد مخدر فرار میکنند. پس از درگیری در مرز، مادر میگل از جیم میخواهد پسرش را به خانوادهای در شیکاگو برساند. جیم در ابتدا قصد دارد کودک را به مأموران تحویل دهد، اما وقتی متوجه میشود افراد کارتل همچنان دنبال او هستند تصمیم میگیرد شخصاً همراهش سفر کند. مسیر طولانی از جنوب آمریکا به شمال، آنها را از شهرها و جادههایی عبور میدهد که تعقیبکنندگان میتوانند در هرکدام ظاهر شوند. جیم که سالها از دیگران فاصله گرفته، ناخواسته مسئول حفاظت از پسری میشود که همه چیزش را از دست داده و برای رسیدن به امنیت فقط به او اعتماد دارد.