نانسی در شیفت شب یک غذاخوری جادهای کوچک تنها مانده و انتظار دارد شب آرامی باشد. چند مشتری معمولی وارد میشوند و فضا مثل همیشه پیش میرود تا اینکه مردی نقابدار و خشونتطلب شروع به تعقیب کارکنان و مهمانان میکند. ساختمان در منطقهای دورافتاده قرار دارد و تماس برای کمک یا فرار از مسیر اصلی آسان نیست. نانسی که در ابتدا بیشتر به پایان شیفت فکر میکرد، مجبور میشود از آشپزخانه، انبار و شناخت خودش از محیط برای پنهان شدن و مقابله استفاده کند. مهاجم به نظر میرسد برنامه مشخصی دارد و حضورش ممکن است به یکی از افراد داخل غذاخوری یا گذشته محل مرتبط باشد. هر مشتری چیزی را پنهان میکند و در شرایط ترس، تشخیص اینکه چه کسی واقعاً بیگناه است دشوار میشود. نانسی باید پیش از آنکه قاتل بخشهای مختلف ساختمان را یکییکی پاکسازی کند راهی برای خروج پیدا کند. آخرین نی یا تصمیم کوچک میتواند تعادل را تغییر دهد و او میفهمد برای زنده ماندن نمیتواند فقط منتظر باشد فرد دیگری قهرمان شود.