دوایت مردی منزوی و بیخانمان است که سالها با خاطره قتل والدینش زندگی کرده و تقریباً هیچ هدفی جز دوام آوردن ندارد. زمانی که میشنود مردی که برای آن قتل محکوم شده از زندان آزاد میشود، تصمیم میگیرد خودش انتقام بگیرد. اقدام او در ظاهر حسابی قدیمی را میبندد، اما خیلی زود روشن میشود خشونت یکطرفه نیست و خانواده طرف مقابل نیز برای تلافی آماده میشوند. دوایت به خانه خواهرش سام میرود و تلاش میکند او و فرزندانش را از خطر دور کند، اما حضور خودش دقیقاً چیزی است که دشمنان را به آنها نزدیک میکند. او هیچ شباهتی به قاتل حرفهای ندارد و هر تلاش برای استفاده از اسلحه یا برنامهریزی با اشتباه و ترس همراه است. در جریان مقابله، اطلاعات تازهای درباره قتل اولیه و نقش خانوادهها آشکار میشود و دوایت باید بپذیرد داستانی که سالها زندگیاش را بر پایه آن ساخته ممکن است ساده نبوده باشد. انتقام به جای آرامش، چرخهای تازه ایجاد میکند و او باید تصمیم بگیرد آیا میتواند آن را قبل از کشته شدن افراد بیشتری متوقف کند.