تئو دال پس از شکست حرفهای و دوری از خانواده، برای فروش رستوران پدرش به توسکانی میرود و قصد دارد هرچه سریعتر کار را تمام کند و به دانمارک برگردد. رستوران در منطقهای زیبا قرار دارد و سوفیا، زنی محلی که با خانواده تئو ارتباط دارد، معتقد است ملک ارزش بیشتری از یک معامله ساده دارد. تئو در ابتدا فقط مشکلات مالی و آینده شغلی خودش را میبیند، اما حضور در آشپزخانه، آشنایی با مواد محلی و خاطرات پدر نگاهش را تغییر میدهد. رابطهاش با سوفیا نیز از اختلاف درباره فروش ملک به صمیمیتی آرام میرسد، هرچند هر دو گذشته و مسئولیتهایی دارند که تصمیم را ساده نمیکند. تئو باید بفهمد آیا میخواهد رستوران را فقط به عنوان دارایی بفروشد یا چیزی از زندگی پدر و علاقه قدیمی خودش به آشپزی در آن باقی مانده است. سفر کوتاهی که قرار بود برای بستن پرونده گذشته باشد به فرصتی تبدیل میشود تا مرد تصمیم بگیرد کدام بخش از زندگیای که ساخته واقعاً انتخاب خودش بوده و چه چیزی را هنوز میتواند تغییر دهد.