دیوید هندریکس افسر تیم تاکتیکی است که به دلیل رفتار خشن و نافرمانی از دستور برای مدتی از مأموریتهای اصلی کنار گذاشته شده است. او مأمور میشود واکر، خلافکار و خبرچین زندانی، را برای انتقالی ساده همراهی کند. سفر در یک مرکز پلیس یا ساختمان بسته به حمله گروهی از مزدوران حرفهای تبدیل میشود که دنبال زندانی و اطلاعاتی هستند که او در اختیار دارد. هندریکس نمیتواند بهسادگی به نیروهای بیرون اعتماد کند، زیرا نشانههایی از همکاری فردی داخل سیستم با مهاجمان وجود دارد. او و واکر که در ابتدا از یکدیگر متنفرند مجبور میشوند برای زنده ماندن همکاری کنند. مهاجمان ساختمان را قفل کرده و مسیرهای خروج را کنترل میکنند و هر طبقه به میدان درگیری تازهای تبدیل میشود. هندریکس باید از تجربه عملیاتیاش استفاده کند اما همزمان بفهمد چه کسی واقعاً هدف اصلی است و چرا واکر آنقدر ارزش دارد که گروهی مسلح برای گرفتنش حمله کرده است. رابطه مأمور و زندانی به تدریج از اجبار به اعتمادی محدود میرسد، زیرا هر دو میدانند برای خروج باید به کسی تکیه کنند که در شرایط عادی هرگز انتخابش نمیکردند.