در «Alone» یک بیماری ناگهانی مردم را به موجوداتی خشونتآمیز تبدیل کرده و شهر در مدت کوتاهی از کنترل خارج میشود. آیدان، جوانی که در آپارتمانش تنها مانده، در را میبندد و تلاش میکند با غذا و وسایل محدود زنده بماند. قطع ارتباط با بیرون و دیدن خیابانهای پر از آلودهها امید او را کم میکند، تا اینکه متوجه میشود زن جوانی در ساختمان روبهرو نیز زنده مانده است. این دو از فاصله با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و برای یافتن راهی امن برنامه میریزند. فیلم بقا را با حس انزوا پیوند میدهد و نشان میدهد حضور یک انسان دیگر چگونه میتواند انگیزه ادامه دادن ایجاد کند. مشکل فقط فرار از آلودهها نیست؛ کمبود غذا، خستگی و تصمیم درباره اینکه چه زمانی باید خطر خروج را پذیرفت نیز فشار را بیشتر میکند. ارتباط دو بازمانده بهتدریج از یک راه عملی برای بقا به تکیهگاهی عاطفی تبدیل میشود.