جوی، سرآشپز کمکی یک رستوران، اتفاقی میفهمد دوستپسرش قصد دارد شب کریسمس از او خواستگاری کند. به جای خوشحال شدن، خبر باعث میشود درباره آینده رابطهشان شک کند؛ او احساس میکند زندگی شخصیاش بیشتر از روی عادت جلو رفته تا انتخاب آگاهانه. در مسیر سفر زمستانی، طوفان برفی او را در منطقهای روستایی گرفتار میکند و کشاورزی به نام جیم که در مزرعه افرا کار میکند نجاتش میدهد. جوی مجبور میشود مدتی در مزرعه بماند و با خانواده، کار تولید شربت افرا و سبک زندگی متفاوت آنها آشنا شود. حضور جیم باعث میشود درباره چیزهایی که از رابطه فعلیاش میخواهد صادقانهتر فکر کند، اما او نمیخواهد تصمیمی بزرگ را فقط به دلیل جذابیت تعطیلات و آشنایی کوتاه بگیرد. با نزدیک شدن شب کریسمس، دوستپسرش نیز منتظر پاسخ است و جوی باید میان برنامهای که از قبل برای زندگیاش ساخته شده و چیزی که تازه درباره خودش فهمیده انتخاب کند.