کشیش لائوریتز اسمیت به یک شهر معدنکاری دورافتاده در شمال نروژ میرود تا محل ساخت کلیسای تازهای را برای شرکت معدن بررسی کند. زمین انتخابشده روی قبرستان قدیمی سامیها قرار دارد و ساکنان بومی هشدار میدهند جابهجایی بقایا بیاحترامی و خطری جدی است. مسئولان شرکت و بعضی روحانیان این باورها را خرافه میدانند و دستور میدهند قبرها منتقل شوند. پس از آغاز حفاری، اتفاقهای ماورایی و خشونتآمیز شروع میشوند و مردگان به شکلی غیرقابل توضیح بازمیگردند. لائوریتز که میان ایمان مسیحی، وظیفه شغلی و احترام به فرهنگ سامی گرفتار شده، کمکم میفهمد مشکل فقط «روحهای خشمگین» نیست؛ رفتار استعمارگرانه و بیتوجهی به مردم محلی بخشی از چیزی است که اکنون بازگشته است. خانوادههای مهاجر و کارگران معدن نیز در خطر قرار میگیرند. کشیش باید پیش از آنکه نفرین تمام سکونتگاه را درگیر کند بفهمد چگونه میتوان چیزی را که با زور از زمین بیرون کشیده شده آرام کرد.