لوک آنتونی پس از ناپدید شدن همسرش وارد روستایی در کرالا میشود و از پلیس میخواهد برای پیدا کردن او کمک کند. رفتار آرام و ثروت او باعث میشود بسیاری تصور کنند فقط مردی آسیبدیده و سردرگم است، اما لوک هدف دیگری دارد. او خانهای نزدیک بالان، مردی که خانوادهای ظاهراً عادی دارد، میخرد و کمکم وارد زندگی او میشود. بالان نمیداند چرا این غریبه علاقه زیادی به خانوادهاش نشان میدهد و حضورش هر روز نگرانکنندهتر میشود. لوک با روشهایی حسابشده افراد اطراف مرد را تحت فشار قرار میدهد و نشانههایی از گذشته را بیرون میکشد. انگیزه واقعی او به حادثهای مرتبط است که پیش از ورودش به روستا رخ داده و پاسخ آن میتواند تصویر چند نفر را کاملاً تغییر دهد. داستان از زاویه مردی پیش میرود که انتقامش را نه با حمله مستقیم، بلکه با ایجاد ترس و مجبور کردن دیگران به روبهرو شدن با چیزی که پنهان کردهاند دنبال میکند.