مینا دختر نوجوانی است که سالها پیش پس از حملهای خشونتآمیز در جنگل زنده مانده اما حالا خودش به موجودی تغییرشکلیافته و نیمهمرده تبدیل شده است. او در حاشیه جنگل زندگی میکند و از انسانها دوری میکند، تا اینکه الکس، پسری نابینا، وارد منطقه میشود. الکس به دلیل ندیدن ظاهر ترسناک مینا بدون قضاوت با او ارتباط برقرار میکند و حضورش بخشی از انسانیت فراموششده دختر را دوباره زنده میسازد. مردی به نام یوزف که الکس را ربوده یا تحت کنترل دارد، در جنگل به دنبال پسر میگردد و گذشته خودش نیز با خشونت و سوءاستفاده گره خورده است. مینا باید تصمیم بگیرد آیا برای حفاظت از الکس دوباره با انسانها روبهرو شود یا در انزوایی که سالها امن نگهش داشته باقی بماند. رابطه آن دو به داستانی درباره دیدن و دیده شدن تبدیل میشود؛ پسری که ظاهر را نمیبیند میتواند چیزی در مینا تشخیص دهد که خودش تصور میکرد برای همیشه از دست داده است.