لوئیس و همسر باردارش در مزرعهای دورافتاده به خانه والدین سالخورده او میروند، چون مادرش معتقد است پدر در روزهای پایانی زندگی قرار دارد. از همان ورود، فضای خانه سنگین و غیرعادی است و مادر از حضور نیرویی شرور حرف میزند که اطراف شوهرش میچرخد. لوئیس و برادرش مایکل توضیحهای او را نتیجه خستگی و ترس میدانند، اما حوادثی رخ میدهد که باور منطقیشان را به چالش میکشد. پس از مرگی ناگهانی، خواهر و برادر تصمیم میگیرند چند روز برای رسیدگی به مزرعه بمانند و همین ماندن آنها را بیشتر در معرض چیزی قرار میدهد که به نظر میرسد خانواده را هدف گرفته است. صداها، رؤیاها و تصاویر آشنا آنها را وادار میکنند به حواس خودشان شک کنند. نیروی حاضر در خانه از احساس گناه، ایمان و ترس هر فرد استفاده میکند و معلوم نیست کدام تجربه واقعی و کدام فریب است. لوئیس و مایکل باید بفهمند آیا میتوانند از پدر محافظت کنند یا حضورشان دقیقاً چیزی است که موجود برای کامل کردن نقشهاش نیاز دارد.